فروش مودم فیبر نوری

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» (اشک و لبخند ) قسمت چهارم

(اشک و لبخند ) قسمت چهارم

صبح با صدای خروس زیبای گیوا بیدار شدم که لب پنجره ایستاده بود حتما اون هم فهمیده گیوا چقدر دلش آشوب است برگشتم سمت گیوا نبود از جام بلند شدم رفتم توی حیاط مادر ، من را دید چهره اش میخندید و شاد بود چرایش را نمیدانستم صدایم زد

کژال جان بیدار شدی مادر ؟

گفتم : بله مادر گیوا کجا رفته ؟

مادر : الان میاد سر صبح رفته بود خانه فاطمه برو دست و صورتت را بشور میاد

تعجب کردم یعنی رفته قایم شده ؟ پس چرا مادر اینقدر خوش حال بود ، *چاشت ام (صبحانه ) را که خوردم سفره را جمع کردم و در *تنور خانه ( آشپزخانه ) گذاشتم ، صدای گیوا می آمد که با مادر حرف میزد ناگهان با خوش حالی در چوبی اتاق وسط که معمولا در آنجا مینشینیم باز کرد با صدای بلند گفت : کژاااال بیداری ؟ و محکم مرا در آغوش کشید

گفتم : چی شده؟

برند Rhode چیست؟ معرفی کامل برند محبوب هیلی بیبر و محصولات آن مطلب مرتبط برند Rhode چیست؟ معرفی کامل برند محبوب هیلی بیبر و محصولات آن

گیوا که هنوز برق خوش حالی در چشمانش بود گفت : مادر صبح که آقا جان چاشتش را میخورد حرف دل مرا به او زده با کلی حرف قانعش کرده

گفتم : یعنی آقا جان راضی شد تو ازدواج نکنی؟

گیوا لبخندش روی صورتش کنار رفت و گفت : نه انگار راضی شده تنها فقط همین یکی را جواب کنم و بعد او ...

سرش را پایین انداخت ، نمیخواستم حالش خراب شود

دستش را گرفتم ، صورتش را بالا آورد

گفتم : گیوا تو خیلی قوی هستی

گیوا سری تکان داد

آن شب به خوبی و خوشی برای ما تمام شد چون پدر با دوستش صحبت کرد و جواب منفی را از جانب خودش داد

از آن ماجرا تقریبا یک ماه میگذشت به تازگی طبیبی به روستای ما آمده بود که همه ازش تعریف میکردن اما هنوز بعضی ها پیشش نمیرفتن و میگفتن حاضرند بمیرند ولی زن و بچه اشان را زیر دست آن مرد نفرستند

همان موقع ها بود که من آبله مرغان گرفتم مادر هراسان از حالم درمانده بود اما آقا جان به او سفارش کرده بود که مرا نزد همان طبیب تازه وارد ببرد ظهر من با مادر راهی شدم دست و صورتم خارش شدیدی داشت حس میکردم قرار است بمیرم

وقتی به شفا خانه رسیدیم یه مرد جوانی را دیدم با لباسی سفید عینکی گردی به چشمانش زده بود و کراواتی مشکی داشت وقتی ما را دید زیر پای من و مادرم بلند شد در آن لحظه حس خوبی بهم دست داد ندیده بودم مردی زیر پای زنان روستا بلند شود

با دیدن من گفت که سر تخت گوشه اتاق که با پرده سفید جدا شده بود از محیط اطراف بنشینم

مرد جوان یا همان طبیب جوان با دست زدن به سر و صورتم و چندتا سوال به سمت مادرم برگشت که لحظه ای مرا تنها نمیگذاشت

گفت : چیزی نیست ....هر روز پا شویش کنید ، لباس های نخی تن کند ، هندوانه و خیار و ماست بهش بدهید

مادر با نگرانی نگاهم میکرد

طبیب پرسید : چندتا بچه داری؟

مادر گفت : سه تا

همونجوری که روی تخت نشسته بودم و پاهایم را تکان میدادم گفتم : فاطمه عروس شده فقط من و گیوا خانه ایم

طبیب خنده ریزی کرد و نگاهم کرد

مادر لبی گزید و چشم غره ای برایم رفت که از تخت پایین بیا

از تخت پریدم پایین

طبیب گفت : خب اسم خودت چیه دختر زیبا

گفتم : کژال، ولی من که زیبا نیستم گیوا زیباست باید چشمانش را ببینید دیگر نمیخوایید هیچ درخت و گلی را تماشا کنید

مادر دستم را کشید و به طبیب گفت : حالش خوب میشود دم کرده نمیخواهد؟

طبیب : نه زود خوب میشود فقط تا آن موقع زیاد سمت خواهرت گیوا نرو

لبخندی زد

مادر تشکر کرد موقع بیرون آمدن برگشتم نگاهش کردم مشغول نوشتن بود

با شیطنت پرسیدم : اسم شما چیست ؟

طبیب نگاهم کرد مادر که مهلتی برای دعوای من پیدا نکرده بود عرقی بر پیشانی اش نشست و با تعجب نگاه طبیب میکرد

طبیب که متوجه شیطنت کودکانه من شده بود با لبخند زیبایی گفت : من منوچهر ادهم هستم

دست تکون دادم و با کشیدن دستم از جانب مادر بیرون رفتم

مادر تا خود خانه به من ناسزا میگفت اما من در ذهنم داشتم طبیب را تجسم میکردم که قرار است از او برای گیوا بگویم انگار تبم و داغی بدنم را فراموش کرده بودم به خانه که رسیده بودم در خانه باز بود مادر ترسید گیوا پشت در اتاق نشسته بود و های های گریه میکرد مادر چادر به کمر بست و رفت سراغش با نگرانی گفت : چه شده مادر حرف بزن

گیوا با گریه : آقا ....آقا جان ....

مادر : آقا جانت چییییی؟ چی شده نصف جانم کردی لال نشو حرف بزن

گیوا : گرگ زده به گله

و گریه اش شدت گرفت

چون نپرسی، زودتر کشفت شود... مطلب مرتبط چون نپرسی، زودتر کشفت شود...

بقچه مادر وسط حیاط خانه از دستم افتاد

مادر با دستش صورتش را خراشید از حال رفت و نشست کنار گیوا

با حالت زار گفت : آقا جانت کجاست ؟

گیوا : داخل پستو خانه ، من گریه آقا جان را ندیده بودم مادر ...

مادر برگشت سمت گیوا و انگشتش را به حالت هیس سمت لبانش برد

مادر : فدای سرش

گیوا : مادر ما بدبخت شدیم ؟ فقیر شدیم ؟

مادر : این چه حرفیست ؟ من برای چی دارم هر روز قالی میبافم تو چرا بافتنی میکنی؟

گیوا : مادر اینا که آب و نان نمیشود آقا جان دیگر پولی از شهری ها بابت شیر و گوشت نمیگیرد که مالیات به خان بدهد

مادر بلند شد و من و گیوا را راهی خانه فاطمه کرد تا خود آقا جان را آرام کند و ما اشک هایش را نبینیم

مادر خیلی احترام خاصی از آقا جان میگرفت آقا جان هم مادر را خیلی دوست داشت

وقتی به خانه فاطمه رسیدیم گلنار دختر فاطمه را بغل کردم و گوشه حیاط مشغول بازی شدیم و گیوا برای فاطمه موضوع را تعریف کرد

ابراهیم شوهر فاطمه خانه نبود

وقتی رسید من را گوشه حیاط دید از نگاهش از طرز نگاهش که مانند گرگی بود میترسیدم و نگاهش نمیکردم

رفت داخل خانه و با صدای بلندی گفت : فاطمه ....فاطمه ؟

فاطمه که فهمید ابراهیم آمده رفت پیشش صدای بحثشان بلند شد

این خواهرت حتی احترام مرا نمیگیرد زل میزند به چشمانم و سلام نمیدهد ... نکند قرار است بعد از بدبختی پدرت من این دوتا را سیر کنم ؟

گیوا به سمتم آمد هردو به هم نگاه میکردیم بغضی عجیب گلوی هر دویمان را فشار میداد گیوا گلنار را بلند کرد داخل اتاق گذاشت و صورتش را بوسید

بعد به سمت من آمد و دستم را گرفت و به سمت بیرون برد نپرسیدم چرا ؟ نپرسیدم کجا؟

چون من هم شعله ای درونم میسوخت و دم نمیزدم انگار به غرور هردویمان برخورده بود کسی حق نداشت راجب آقا جان اینگونه حرف بزند ...

رسیدیم نزدیک خانه هیچکدام جرات در زدن نداشتیم ، پشت در نشستیم و هم را بغل کردیم و زار زار گریه کردیم

و همانجا خوابمان برد

صبح که شد در رختخوابم بودم تعجب کردم تشت آبی کنارم بود انگار مادر مرا پاشویه کرده بود گیوا در جایش خوابیده بود از پنجره بیرون را نگاه کردم مادر لباس های شسته را پهن میکرد روی بند

رفتم بالای سر گیوا چندباری تکانش دادم بیدار شد او هم مثل من تعجب کرده بود با هم رفتیم پیش مادر

مادر از دیشب برایمان گفت : آقا جانتان که فهمید شما خانه فاطمه هستید نخواست شب را آن جا بخوابید آمد دنبالتان اما پشت در دید که بغل هم خوابیدید تک تک بغلتان کرد و توی جایتان گذاشت

مادر نپرسید چه شد که برگشتید ما هم از مادر نپرسیدیم پدر چه گفت

فقط فهمیدیم قرار است پدر برای کمک برود سراغ کدخدا و با او صحبت کند

بعد از خوردن چاشت من یاد طبیب افتادم از دیروز برای گیوا تعریف کردم که فرصت نشده بود بگویم

گیوا با ذوق گوش میداد قرار شد مخفیانه دور از چشم مادر به شفا خانه برویم و گیوا از پشت پنجره طبیب را ببیند ....

مادر مشغول پخت نان بود با گیوا آماده شدیم و رفتیم توی حیاط مادر ما را دید از تنور خانه بیرون آمد

گفت : کجا میروید ؟

گیوا : مادر جان با کژال میرویم خانه مریم خانم تا به ما امروز ریاضی یاد دهد

مادر اول اجازه نداد و اصرار داشت که من باید استراحت کنم ولی چون نمیخواست ما در خانه شاهد گریه هایش باشیم قبول کرد ، ما گاهی خانه مریم دختر بزرگ همسایه میرفتیم تا به ما خواندن و نوشتن یاد دهد

راهی شفا خانه شدیم قرار شد من قلاب بگیرم و گیوا تماشا کند

به زور هردو پایمان را بلند کردیم

گیوا گفت : من چیزی نمیبینم ...

سنگینی گیوا روی دو تا دستانم بود اما با این حال گفتم : برو روی شانه هایم

گیوا از بالا نگاهم کرد و گفت : آخر ....

گفتم : خیالت راحت تحمل میکنم

رفت بالا تا خواست پایی که لنگ میزند را بالا بگذارد ناگهان تعادلش را از دست داد و هردو به زمین خوردیم

با صدای آه و ناله ما طبیب بیرون آمد و دید که هردو پخش زمین هستیم و من با دست جلوی دهان گیوا را گرفتم که از درد ناله نکند مبادا کسی بشنود ...


ساره

فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  فروش تجهیزات ویپ   |   آزمون نظام مهندسی   |   ایکس بادی تهرانپارس   |   وکیل حقوقی   |   مجله آشپزی   |   خرید گونی   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خرید کتراک   |   مصباح ترمز   |   بلاگسازان   |   لینک پرومکس   |   خرید آنتی ویروس  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال مشاهده