مجله آشپزی شکمو


» (اشک و لبخند ) قسمت ششم

(اشک و لبخند ) قسمت ششم

آن روز با گریه های مخفیانه گیوا گذشت

فردا صبح بی آن که به گیوا بگویم بهانه ای جور کردم برای مادر و تنهایی به سمت شفا خانه رفتم تا طبیب را ببینم

از پشت شیشه های در ورودی نگاه کردم طبیب داشت یک پیرمردی را معاینه میکرد که لباس های ژولیده و کهنه به تن داشت میخواستم همان جا منتظر بمانم تا کارش تمام شود و تنهایی با او صحبت کنم اما در این حین یک ماشین مشکی با سرعت به سمت شفاخانه میامد و با سرعتی که داشت خاک های زمین را به هوا بلند کرد به سرفه افتادم ماشین ترمز کرد سه نفر که یونیفرم های نظامی به تن داشتن از ماشین پیاده شدند انگار از شهربانی آمده بودند و یک مرد با لباس های تر و تمیز کت شلوار مشکی و کراوات قرمز بلند از جلوی ماشین پیاده شد بدون توجه به من وارد شفاخانه شدند ترسیدم و دلشوره گرفته بودم عقبتر ایستادم صدای داد و بیداد بلند شد صدای طبیب را میشنیدم که میگفت شما این حق را ندارید در همین لحظه صدای مشت های پی در پی را شنیدم که بر جان طبیب میزدند بر زمین افتاد سریع دویدم به سمت خانه تا به آقاجان بگویم وقتی رسیدم مادر وسط حیاط دستم را گرفت و گفت کجا کژال وایسا ببینم

گفتم مامان توروخدا بگو آقا جان کجاست ؟

مادر : چرا چی شده ؟ چرا قرمز شدی کژال باز چیکار کردی؟

با عصبانیت در حالی که میلرزیدم گفتم طبیب ... طبیب...

معرفی بهترین و پرطرفدارترین عطرهای مردانه مطلب مرتبط معرفی بهترین و پرطرفدارترین عطرهای مردانه

گیوا که سرو صدای من و اسم طبیب را شنید لنگان لنگان به ایوان حیاط خانه آمد

آقا جان از اتاق کناری که معمولا آنجا استراحت میکرد بیرون آمد عبای قهوه ای روی دوشش انداخته بود

آقاجان : ولش کن زن ...بیا ببینم کژال چه میگویی؟

سریع دویدم سمت آقا جان و نفس نفس زنان گفتم طبیب را زدند

آقا جان گفت کی ؟ کی طبیب را زده ؟

اشکم سرازیر شد گفتم چهار نفر انگار از شهربانی آمده بودند

مادر یا حسینی گفت و دستم را گرفت و

گفت : دیگر نمیری آنجا کژال

دستم را از دست های مادر به زور بیرون کشیدم و گفتم توروخدا آقا جان کاری کن

آقا جان نگاهی به من کرد و سریع داخل اتاقش رفت و لباس هایش را عوض کرد

و از خانه بیرون زد

مادر نگذاشت از خانه بیرون بروم آن طرف گیوا را دیدم که بی حال انگار که شوک شده باشد پخش زمین شده بود

رفتم سمتش و گفتم گیوا جانم آرام باش و بلندش کردم و داخل اتاق بردمش

مادر که هاج و واج گیوا را نگاه میکرد دنبال ما آمد داخل اتاق و به من گفت گیوا چش شد دیگر؟

چرا از حال رفت؟

نگاه مادر کردم و چیزی نداشتم بگویم گیوا را تکیه دادم به دیوار و برایش آب آوردم

سه ساعتی گذشت و آقا جان نیامد مادر بیشتر نگران آقا جان بود و همش مرا سرزنش میکرد که آخر کارهای تو بلایی سر این مرد میاورد

بعد از یک ساعت دیگر در خانه محکم کوبیده شد

مادر باز با ترس از جایش بلند شد و چادر به سرد کرد و رفت سمت در آقا جان بود و یک مرد دیگر که زیر بغل طبیب را گرفته بودند و داخل حیاط شدند آقا جان داد زد زن مقداری آب و دستمال تمیز بیار

خون از سر و صورت طبیب روی کف حیاط میچکید هرسه لب ایوان نشستند طبیب همانجا دراز کشید

آقا جان که من و گیوا را پشت پنجره دید داد زد کژال یکی از آن متکا ها را بیار من که دیدم گیوا دارد بال بال میزند طبیب را ببیند گفتم گیوا بیا این را ببر گیوا روسری خود را روی سرش مرتب کرد و سریع رفت بیرون آقا جان متکا را از دستش گرفت و زیر سر طبیب گذاشت در همان لحظه طبیب با چشما هایی که به زور باز میشد به خاطر مشت ها نگاهی به گیوا کرد و چشمانش را بست از هوش رفت مادر آمد با لیوانی از آب و قند ظرف آب کنار طبیب بود و آقا جان و آن یکی مرد با دستمال خون های سر و صورتش را پاک کردند و با روسری تمیز بستند و کمی از آب قند را به خوردش دادند آقا جان رو کرد به آن یکی مرد و گفت اینجا که نمیشود بهتر است ببریمش داخل

مادر سریع برایش جایی پهن کرد و آقا جان و آن مرد طبیب را دو نفری روی آن خواباندند

بعد از اینکه خیالشان راحت شد آمده اند داخل حیاط مادر برایشان چایی ریخت و به من داد که ببرم بعد از نوشیدن چایی آن مرد خداحافظی کرد و رفت

آقا جان به مادر گفت که از طرف شهربانی نبودند از ساواک دنبال مدرکی ازش بودند نمیدانم کدام از خدا بیخبری او را لو داده

بعد از خوردن نهار مادر کمی سوپ برای طبیب درست کرد و به آقا جان داد که به او بدهد

گیوا داخل اتاق موهایش را میبافت نمیدانستم ناراحت است یا خوش حال چون هر موقع خوش حال بود موهایش را به آرامی شانه میکرد و میبافت

شاید از این خوش حال است که طبیب اینجاست و خیالش راحت است

طبیب به هوش آمد چون صدای های صحبت او و پدر را میشنیدم که به سختی حرف میزد

منو گیوا گوش هایمان را به در چسباندیم که بشنویم

آقا جان : خدا خیلی بهت رحم کرد جوان

طبیب اما چیزی نگفت

آقا جان : بهتر است زیاد با این ها درگیر نشوی چون هرکسی را بگیرند زنده نمیگذارنش

طبیب آهی کشید و گفت من نمیدانم از شما چجوری تشکر کنم شما از کجا متوجه شدید ؟

آقا جان گفت : دخترم کژال انگار از آنجا رد میشده دیده او ما را خبر کرد

و باز طبیب تشکرد و گفت بهتر است بروم تا برای شما دردسر نشده ام

آقا جان گفت : الان جوان ؟ بهتر است الان استراحت کنی بعدا بروی

عددشناسی یا Numerology چیست؟ مطلب مرتبط عددشناسی یا Numerology چیست؟

آقا جان آن روز به خاطر طبیب خانه ماند

شب شام را کنار هم خوردیم طبیب زیر چشمی گیوا را نگاه میکرد اما گیوا کلا سرش را پایین انداخته بود و به سختی لقه هایش را قورت میداد

طبیب لیوانی آب نوشید و از مادر تشکر کرد

نیمه های شب بود طبیب از جایش بلند شد و از آقا جان خواست که اجازه بدهد برود اقا جان هرچقدر اصرار کرد طبیب اما قبول نکرد آنقدر از مادر و آقا جان تشکر کرد که مادر ناگهان از رو احساسات اشکش سرازیر شد و گفت پسرم بیشتر مراقب خودت باش به خاطر مادرت که نگران و دلواپس است

طبیب لبخندی زد و چشمی گفت

نگاه گیوا کرد هردو به هم لحظه ای زل زدند و در آخر خداحافظی کردیم و طبیب رفت

گیوا باز دمغ شد

موقع خواب مادر داخل اتاق آمد و گفت گیوا فردا کدخدا و خانواده اش می آیند باید فردا بروی با خواهرت حمام و روسری نویی بخری

الان هم آقا جانت خسته اس و حوصله بحث ندارم اگر میخواهی آه و ناله کنی بگذار فردا

مادر جای حرفی برای گیوا نگذاشت باز هم حال خوب چند ساعته گیوا به عزا تبدیل شد

فردا بعد از خوردن چاشت مادر بقچه های حمومان را به دستمان داد و مقداری پول خرد

راه که افتادیم گیوا کلمه ای حرف نزد و دستش را کشیدم و از راه دیگر بردم گیوا با تعجب نگاهم کرد و گفت این راه که نیست

گفتم آرام گیوا راه بیا باید بریم پیش طبیب

گیوا با ترس گفت : نه کژال نه ... من و طبیب اصلا لقمه دهان هم نیستیم مادر و آقا جان تصمیم خودشان را گرفتند

نگاه تندی به او انداختم و گفتم : تو ... طبیب چی؟

و باز دستش را کشیدم به شفا خانه رسیدیم طبیب نبود و در قفل بود گیوا گفت : بیا برویم کژال بیا توروخدا ما را کسی اینجا ببیند آقا جان میفهمد شر میشود

نا امید شدم لحظه ای و عقب نشینی کردم سرم پایین بود و داشتیم برمیگشتیم که صدایی آمد کسی صدایم کرد

صدای پسر بچه ای بود با یه توپ چهل تیکه زیر بغلش

گفت : خانوم شما کی هستید ؟

گفتم : چرا میپرسی ؟

نزدیکتر شد و گفت : طبیب گفت اگر کسی با نشانه های شما دیدم به شما خبر دهم که او به تهران رفته و این کاغذ را گفت بدهم به یکی از شما که اسمتان گیواست

گیوا به دیوار کاه گلی شفا خانه چسبید

پسر بچه گفت چی شد چرا اینجوری شد ؟

گفتم : هیچی خسته شده تو برو ممنونم

پاکت را گرفتم از دستش

پسر بچه با همان نگاه متعجب راهش را گرفت و رفت

گیوا گفت : دیدی ؟ این سرنوشت من هستش کژال نه تو نه حتی خودم نمیتوانم تغییرش بدهم

حرفی نداشتم که بگویم از دست طبیب خیلی ناراحت بودم

گیوا حمام نیامد مجبور شدم وسایل را بشویم و لباسهایمان را عوض کنیم تا مادر شک نکند و به اصرار من یک روسری از پیرزنی که آنها را میدوخت و در خانه اش میفروخت بخریم به سمت درختای پرتگاهی رفتیم و نشستیم زیر سایه اش که همیشه آنجا خلوت میکردیم پاکت را به او دادم گیوا گفت نه کژال تو بازش کن من دیگر تحمل ندارم خسته هستم

پاکت را باز کردم نامه ای بود اما به سختی میتوانستم بخوانمش

شروع کردم به خواندن

سلام

نمیدانم چگونه حرفم را بگویم دیگر برایم وقتی نمانده است

آن روز بعد از دیدن شما من آنچنان در فکر شما بودم که حتی نمیتوانستم معاینه های ساده ام را انجام دهم

این علاقه چگونه به وجود آمد نمیدانم اما به قول خواهرت کژال چشم های شما خودش کل زیبایی های این دنیاست من نباید این حرف ها را بنویسم اما میدانم اگر نگویم در دلم میماند

بعد از رفتن از خانه شما با خود فکر کردم که شما هم به من حسی مانند حس من دارید

میدانستم اگر این حس دو طرفه شود در این روستا که من را همه یک غریبه میدانند و برای این که این غریبه را بیرون بیاندازند حاضرند من را بفروشند میتواند شما و خانواده اتان را نابود کند

من دارم میروم همین امشب هم راهی تهران میشوم امیدوارم مرا ببخشید و بدانید هر اتفاقی دست ما نیست

خدانگهدار

امضا

منوچهر

نامه را تا کردم

گیوا اشکهایش را پاک کرد و به من گفت بلند شو کژال خیلی دیر شده است مادر باز نگران میشود

فهمیدم گیوا نمیخواهد دیگر حرفی زده شود خودمم را مقصر میدانستم باعث این دیدار و این حس من بودم به سمت خانه راه افتادیم هردو آنچنان نا امید و ناراحت بویدم که کلمه ای حرف نزدیم عصر شد مادر گیوا را آماده کرد بود که نباید بیاید داخل اتاق تا او خودش بیاید و بیاردش

گیوا فقط سر تکان میداد

صدای در بلند شد

آقا جان از جایش برخاست و بسم اللهی گفت و رفت در را باز کند مادر چادر نویی که از صندوق درآورده بود به سر کرد کدخدا و خانمش و سه تا پسرهایش و دختر بزرگش داخل اتاق شدند بعد از سلام و احوال پرسی

کد خدا سر حرف را باز کرد : خب ما اراده ات خاصی به شما داریم خودتان که میدانید ؟

اصلا شاید حکمت این بوده که شما به این مشکل بربخورید و ما وصلتی انجام دهیم و بلند بلند خندید

گیوا در اتاق با خنده های بلند کد خدا زد زیر گریه و بغضش ترکید ...

فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  مصباح ترمز   |   خرید گونی   |   خرید کتراک   |   فروش تجهیزات ویپ   |   ایکس بادی تهرانپارس   |   مجله آشپزی   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   بلاگسازان   |   خرید آنتی ویروس   |   تعبیر خواب   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   لینک پرومکس   |   آزمون نظام مهندسی   |   وکیل حقوقی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ مشاهده