خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال


» (اشک و لبخند ) قسمت هفتم

(اشک و لبخند ) قسمت هفتم

گریه های گیوا بند نمی آمد

و من میدانستم هر لحظه ممکن است مادر به سراغش بیایید که چای بریزد برای مهمان ها ببرد

کنارش نشستم و سرش را به سینه ام چسباندم و موهایش را نوازش کردم

معنی عدد فرشته 555 مطلب مرتبط معنی عدد فرشته 555

گیوا از زمین و زمان در بغلم گلایه میکرد

از خودش از خدا از طبیب از مادر و آقاجان ...

صدای کوبیده شدن در به گوش رسید ...

با خود فکر کردم فاطمه اس که مادر به او خبر داده امشب کدخدا و خانواده اش به خواستگاری می آیند اما چقدر دیر آمده

مادر در را باز کرد اما کسی به داخل نمی آمد مادر با او همانجا حرف میزد نمیتوانستم از پشت پنجره ببینم چه کسی است

مادر هر ثانیه بی تاب تر میشد در را پیش کرد به داخل برگشت و پس از چند دقیقه به همراه آقا جان دوباره به سمت در رفتند اینبار اقا جان بیرون رفت و در را بست

استرس و نگرانیم بیشتر میشد

گیوا اما همچنان گوشه ای کز کرده بود

ناگهان صدای مادر را شنیدم که با مهمان ها حرف میزد

زن کد خدا : چیزی شده زینب خانم؟ مهمانی دارید؟

مادر : نه مهمان چه وقتیست؟ با اقا کریم کار دارند شما چیزی میل کنید شرمنده توروخدا کد خدا ...

به سمت در اتاق ما آمد ، در را باز کرد چادر سرش را لای دندانش گرفته بود تشویش در چشمانش موج میزد به سمت گیوا برگشت

مادر: تو خبر داشتی گیس بریده؟

گیوا از جا پرید

مادر خیز برداشت تا سیلی به گیوا بزند که مانعش شدم و دستانش را میکشیدم

گفتم : چه شده ؟ مگر گیوا چه کرده؟

مادر با عصبانیت گفت : از خودتان بپرسید میخواهید آقاجانتان را سکته دهید؟

گیوا با گریه شدید تر از قبل گفت :مگر چه کردم مادر ، من که همان کاری را کردم که شما از من میخواستید

عددشناسی یا Numerology چیست؟ مطلب مرتبط عددشناسی یا Numerology چیست؟

مادر : پس طبیب با جعبه شیرینی اینجا چیکار میکن؟

گیوا نگاهی به من کرد سریع سرم را چرخاندم

گیوا مانده بود از خوش حالی گریه کند یا بر سر خود بزند

خواستم قضیه را جمع کنم برگشتم سمت مادر درحالی که دستانش را گرفته بودم گفتم : مادر نه گیوا نه من اصلا روحمان هم با خبر نبود که طبیب قرار است بیاید ...

مادر : شما دو تا که راست میگویید ... حالا جواب کدخدا را چه بدهیم ؟ برید دعا کنید که کار شما دو تا نباشد

صدای بستن در خانه بلند شد مادر پشت پنحره رفت من و گیوا هم دنبالش آقا جان تنها بود و طبیب همراهش نبود

مادر چادر را سرش مرتب کرد که بیرون برود ، قبل از رفتنش به گیوا گفت : لازم نیست چایی بیاوری

گیوا نفسی عمیق کشید و بر روی زمین نشست

من باز گوش هایم را به در چسباندم

کدخدا : چه شده کریم آقا خیلی طولش دادی؟ مشکلی پیش آمده؟

اقا جان : نه چه مشکلی کد خدا ؟ یکی از دوستانم بود ، خب میفرمودید ؟

کد خدا : بله اگه شما رضایت دهید قراری بگذاریم و این دو جوان را محرم هم کنیم صیغه ای خوانده شود تا زمان عروسی

اقا جان حرفی نزد مادر که دید زیادی سکوت برقرار شده

رو کرد سمت آقا جان و گفت : با شما هستند کریم آقا

اقا جان : بله شنیدم ، اما کمی به ما فرصت بدید تا به گیوا هم بگوییم

کد خدا باز خنده ای بلندی سر داد و گفت : کریم اقا این ها که بچه هستند و چیزی نمیفهمند این ما هستیم که تصمیم میگیریم

اگر بحث مهریه است که ما هرچندتا که شما مد نظر داشته باشید حرفی نداریم و میماند کار و کاسبی شما که ان شاالله با ما دم خور میشوید

قطعه زمینی هم هست که به نام خودت یا گیوا میزنیم

زن کد خدا : بله ان شاالله که خیر است این هم تحفه ای برای گیوا عروسمان که دیگر حرف و حدیثی نباشد

مادر : والا چه بگویم ، هرچی کریم آقا بگوید ...

آقا جان کمی من من کرد گفت : کد خدا شما برای همه ما و اهالی روستا محترم هستید گیوا هم دختر شماست اما به من فرصتی دهید تا با خودش هم صحبتی کنم...

کدخدا : انگار از چیزی نگرانی ... خودت میدانی که من در هر خانه ای را بزنم نپرسیده دخترانشان را دو دستی میدهند ، بحث پول است؟

اقا جان جدی تر از قبل گفت : این چه حرفیست پسر شما هم جای پسر نداشته ما ، بحث پول هم نیست اما نمیشود بدون گیوا ما جواب بله را بدهیم و ...

کدخدا وسط حرف اقا جان پرید و گفت : خب پس بهتر است بگویی دخترت هم بیاید که دیگر ما خیالمان راحت شود

اقا جان کلافه مادر نگران

هر دو وارد اتاق شدند و در را بستند

اقا جان بدون عصبانیت رو کرد سمت گیوا و پرسید : گیوا بابا نظرت چیست ؟

مادر : نظر چی مرد ؟ مگر نظری دارد؟

اقا جان : شما چیزی نگو ...

گیوا سرش را پایین انداخته بود و دستانش میلرزید فکش از دستانش بیشتر میلرزید و توان صحبت نداشت

اقا جان رو کرد سمت مادر و گفت : طبیب برای خواستگاری آمده بود نمیتوانستم الان که کد خدا این جا نشسته بگویم بیایید ، کدخدا برایمان آبرو نمیگذاشت

مادر : مررد چه میگویی ؟ طبیب خواستگار گیوا هم باشد این راه و رسمش نیست ما مگر طبیب را میشناسیم بعدشم تو با کدخدا حرف زدی برای کارو کاسبی ات ، برای پول

پدر سرش را بین دو دستانش گرفت و در اتاق قدم میزد برگشت سمت مادر و گفت : یعنی میگویی دخترم را بفروشم‌؟ وقتی راضی نیست وقتی نمیخواهد

مادر : مگر فاطمه میخواست ؟ اگر اینجوری بود که او هم باید هر انتخابی داشت ما لال میشدیم ... مگر اینها انتخاب درست و غلط را میدانند ؟

گیوا که باز غرورش شکسته شده بود به آقا جان گفت : من پسر کدخدا را نمیخواهم ، من نمیتوانم عروس این خانواده بشوم اقا جان من هر بار که به مادر میگفتم او برایمان خط و نشان میکشید ...

مادر نگاهی از عصبانیت به گیوا انداخت و گفت : دستت درد نکند ، دستت درد نکند این هم اخر و عاقبت ما ... همین میشود نباید نظر بخواهی مرد

اقا جان : بس کنید ، میشنوند شما برو پیش مهمان ها ، خوبیت ندارد تنها نشسته اند من الان می آیم

مادر چادرش را مرتب کرد و بیرون رفت در را بست

پدر کمی قدم زد و برگشت سمت گیوا : پس جوابت منفی است ؟

گیوا : ب...ل...ه

اقا جان : باشد اما خبری هم از طبیب و خواستگاریش نیست

این را گفت و از در بیرون رفت

اقا جان که جواب رد را با هزار مکافات و شرمندگی به کدخدا گفت صدای ناراحتی و عصبانیت کدخدا بلند شد

: مگر زندگی تو دست دخترانت است مررد؟ چه میکنی با خودت؟ نکند ما را مسخره خودت و زنت کردی؟

اقا جان : این چه حرفیست نظر خودش هم مهم است

کدخدا : یاد باشد کریم این راهش نبود

و بعد رو کرد به زنش و گفت : بلند شو زن اینجا جای ما نیست

زن کدخدا زیر لب غر غر میکرد و دشنام میداد

کدخدا : فکر پول و کار را از سرت بیرون کن ... دیگر ما رفت و آمدی با هم نداریم

اقا جان و مادر تا دم در فقط عذرخداهی میکردند

بعد از رفتن آنها

من و گیوا دل بیرون آمدن از اتاق را نداشتیم

مادر در را باز کرد و گفت : بیایید بیرون گیس بریده ها همین را میخواستید که سکه یک پولمان کنید ؟ آبرو نماند ، زن کدخدا همه روستا را خبر میکنید حالا ببین مرد

اقا جان که یک پایش را زیرش جمع کرده بود و پای دیگرش را در شکمش به فرش خیره شده بود و حرفی نمیزد

مادر : دیگر نه کاری نه نونی نه آبی فقط باید منتظر بمانیم که شاهزاده سوار بر اسب گیوا خانم از راه برسد

اقا جان : بس کن خانم کم شیوه و زاری کن مرثیه خوانی نکن دختر است نمیخواهد فاطمه مخالف ازدواجش با ابراهیم نبود اما این هست نمیخواهد پسر کدخدا را میگویی دستانش را ببندم و دو دستی تحویلشان دهم؟

مگر من و تو برای این دختر ها کم زحمت کشیدیم ؟

مادر هم کنار اقا جان نشست و گفت : میخواهی بگویی طبیب بیاید ؟ مگر ما بی ابرو هستیم ؟

گیوا صدایش درآمد : مگر طبیب بی آبروست مادر؟

مادر : اع زبان درآوردی؟ پس میگویم شما میدانید نگویید نه بیخودی نیست که داری یکی یکی پسر مردم را بیرون میکنی

فکر طبیب را هم از ذهنت بیرون کن کدخدا بفهمد خون به پا میکند مرد خودت میدانی و این دخترانت

اقا جان : گفتم شب بیاید التماس میکرد بگذارم فقط حرف بزند ...

مادر چشمانش گرد شد و گفت : چه کردی؟ بیایید خواستگاری؟ مگر از جانت و جان ما سیر شدی ؟

اقا جان: چرا اینقدر شلوغش میکنی؟ مهمان می آید و میرود نمیتوانستم که مشتی حواله دهانش و لگدی حواله شکمش کنم ...

نگاه گیوا کردم برقی در چشمانش میدرخشید ، خدا به خیر کند ...

فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  بلاگسازان   |   لینک پرومکس   |   مصباح ترمز   |   وکیل حقوقی   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   ایکس بادی تهرانپارس   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   فروش تجهیزات ویپ   |   خرید گونی   |   مجله آشپزی   |   خرید آنتی ویروس   |   تعبیر خواب   |   آزمون نظام مهندسی   |   خرید کتراک  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌ ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌ مشاهده