( اشک و لبخند ) قسمت هشتم
اقا جان از مادر خواست که فاطمه و شوهرش را هم امشب بگوید بیایندمادر هرچه پرسید اقا جان چیزی نگفتشب شد ...ماه توی آسمون کامل بود و اونقدر بزرگ، که انگار یک کیلومتری زمین ...
اقا جان از مادر خواست که فاطمه و شوهرش را هم امشب بگوید بیایندمادر هرچه پرسید اقا جان چیزی نگفتشب شد ...ماه توی آسمون کامل بود و اونقدر بزرگ، که انگار یک کیلومتری زمین ...
صبح با صدای خروس زیبای گیوا بیدار شدم که لب پنجره ایستاده بود حتما اون هم فهمیده گیوا چقدر دلش آشوب است برگشتم سمت گیوا نبود از جام بلند شدم رفتم توی حیاط مادر ، من را ...
پرده نازک سفید با وزش باد اینطرف و آنطرف میرفت چشمانم را باز کردم نور خورشید از لابه لای پرده روی زمین افتاده بود نسیم خنکی با خود می آورد نگاهم کشیده شد به سمت ساعت وا...
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
مشاهده