فروش مودم فیبر نوری


» ( اشک و لبخند ) قسمت هشتم

( اشک و لبخند ) قسمت هشتم

 اقا جان از مادر خواست که فاطمه و شوهرش را هم امشب بگوید بیایند

مادر هرچه پرسید اقا جان چیزی نگفت

شب شد ...

ماه توی آسمون کامل بود و اونقدر بزرگ، که انگار یک کیلومتری زمین بود

فاطمه و شوهر همراه با گلنار دخترشان رسیدند

دل تو دل هیچکس نبود

اما این وسط فقط گیوا از خوش حالی زیاد یک جا بند نبود روسری جدید را سرش کرد و مدام به من میگفت کژال من خوبم؟ به نظرت خوشگل شدم؟

و من با سر تایید میکردم و میگفتم تو همیشه خوشگل و زیبا بودی

صدای کلون در بلند شد

گیوا برگشت سمت پنجره مادر با یه حالت قهر به اتاق آمد و چادرش را سر کرد من هم دستی به روسریم کشیدم و کنار گیوا پشت پنجره ایستادم ، فاطمه کمک مادر رفت ،آقا جان در را باز کرد

طبیب بود اقا جان دعوتش کرد که به داخل بیاید ، وارد حیاط خانه که شد در دستش یک چمدان خیلی کوچک بود

داخل شدند اقا جان با احترام از طبیب پذیرایی کرد صدایشان طوری بود که به سختی میشد از پشت در شنید

پشت در که ایستاده بودیم نگاهم به دستان گیوا افتاد که از استرس میلرزید ، دستانش را گرفتم و آرام نوازش کردم

صدای جیغ های گلنار اما شنیدن حرف های اقا جان و طبیب را سختتر کرد

گلنار در خانه میدوید و جیغ میکشید

این اولین بار بود که دوست داشتم دستم را جلوی دهان گلنار بگیرم و یک جا بندش کنم ، گمانم گیوا هم دوست داشت همین کار را بکند

دو ساعتی را در اتاق ماندیم تا اینکه در باز شد آقا جان بود ، حس کردیم طبیب رفته و همه چیز تمام شد

اما اقا جان داخل شد و باز در را بست به سمت گیوا آمد و گفت گیوا بابا جان طبیب با من صحبت کرد اگر تو راضی باشی من دیگر حرفی ندارم اما اگر قبول کنی باید همین امشب صیغه محرمیت بین شما خوانده شود

من و گیوا چشمانمان گرد شد

مادر و فاطمه داخل اتاق امده اند وقتی موضوع را فهمیدند در مقال اقا جان جبهه گرفتند که این چه کاریست

اقا جان گفت : اگر امشب محرم نشوند و کار تمام نشود

این دو هیچ وقت با هم ازدواج نمیکنند ، طبیب با من حرف زده

و بعد دوباره به سمت گیوا برگشت و گفت : دِ یالا دختر چیزی بگو

همه چشمانمان را به لبان گیوا دوخته بودیم

گیوا سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت : چشم

در همین لحظه صدای جیغ وحشتانک گلنار را شنیدیم و همگی بیرون رفتیم طبیب گلنار را گرفته بود پارچ آب روی زمین افتاده بود و آب داخلش راه گرفته بود روی فرش

طبیب که ما را هراسان دید لبخندی زد و گفت : چیزی نیست داشت بازی میکرد پایش به پارچ آب خورد

فاطمه گفت : پس اسماعیل کجاست چرا حواسش نیست به این دختر

طبیب گفت : گمانم در حیاط باشند

اقا جان و مادر نشستند

و از ما هم خواستند جلوی در اتاق بنشینیم

گیوا و من سلامی به طبیب کردیم چون قبل از آن مجالی برای احوال پرسی نبود

فاطمه در پی همسرش به حیاط رفت ...

آقا جان سر صحبت را باز کرد : خب ، گیوا رضایت دارد که همین امشب شما محرم شوید

طبیب برقی در چشمانش درخشید و سرش را پایین انداخت نگاه گیوا کردم او هم سرش پایین بود

مادر که دیگر نمیتوانست حرفی بزند گفت : به مبارکی خوشبخت بشید مادر

اقا جان گفت : پس آماده شوید تا قرآن بیاورم و صیغه را جاری کنم

مادر پارچه ای سفید روی زمین پهن کرد

فاطمه به داخل خانه برگشت و به آقا جان گفت که اسماعیل نیست

اقا جان اما به آرامی گفت حتما کاری داشته

فاطمه اما سردرگم ماند ، به کمک مادر رفت ...

قرآن ، ظرفی پر از آب ، تکه های کوچک نبات در ظرفی

روی پارچه چیدند

مادر دست گیوا را گرفت و داخل اتاق برد من هم دنبالشان راه افتادم

از داخل صندوقچه چادری سفید با گل های صورتی و آبی ریز به گیوا داد و پیشانیش را بوسید و به اون گفت این را برای تو دوخته ام سر کن و سر سفره بنشین

گیوا خیز برداشت و مادر را در آغوش کشید ، صورتش را غرق در بوسه کرد هر دو به آرامی گریه کردند چند دقیقه بعد همه آماده بودند اقا جان عبایش را که با آن نماز میخواند روی دوشش انداخته بود و پارچه ای کوچک گره خرده ای را روی سفره قرار داد و گفت خاک متبرک کربلاست ... و صیغه را شروع کرد به خواندن

گیوا در کنار طبیب نشست هردو عرقی از شرم و حیا روی پیشانیشان نشسته بود

دیگر باور نداشتم این لحظه را انگار در خواب بودم

گیوا دختر زیبا، چشمان روشنش از همیشه درخشنده تر و لبانش از همیشه خندان تر بود

این یعنی اینکه خوشبخت است از الان ...

پدر صیغه را برای اولین بار که جاری کرد طبیب اجازه خواست و از داخل چمدانش انگشتر ظریفی را بیرون آورد و گفت : این هدیه مادرم است که برایم به یادگار گذاشته که وقتی عروسش را انتخاب میکنم این را در دستش بیاندازم ، انگشتر ساده اما زیبا بود نگینی سبز روی آن قرار داشت روی دست گیوا به زیبایی نشست

مادر چادرش را روی صورتش کشید و آرام اشک ریخت

پدر باز صیغه را خواند

و بعد از بار سوم گیوا به همان آرامی بله راگفت

اقا جان قرآن را بوسید و همگی صلوات فرستادیم

و برخاست ، گیوا و طبیب را ببوسد که صدای کوبیده شدن در بلند شد اینبار انگار که گله ای اسب به در خانه میزدند همینقدر محکم ...

طبیب و اقا جان انگار اطلاع داشتند ، اقا جان گفت چیزی نیست آرام باشید

و به سمت در رفت اما تا به در برسد ، آنها در را با لگد باز کردند کدخدا ، چندتا مامور و همان مردی که کروات قرمز زده بود آن روز طبیب را زیر مشت و لگد گرفته بود

داخل شدند و اقا جان را به عقب هول دادند

اقا جان رو به کدخدا گفت : چه خبره کدخدا چرا سرت را پایین انداختی وارد خانه مردم شدی ؟ نمیگویی نامحرمی پدر صلواتی ؟ زن و بچه داخل خانه هستند

کدخدا گفت : بس کن کربلایی کریم ، تو مگر ناموس سرت میشود که هر بی سر و پایی را به خانه ات را میدهی؟

اقا جان سرخ و سفید و شد به سمت کدخدا رفت و سیلی محکمی در گوشش زد

کد خدا هوار کشید : اهای مسلموناااا اینا میخوان دخترشونو به یه جاسوس بدهند ...

مامورا داخل شدند اقا جان جلویشان را گرفت و گفت شما حق ندارید

آن مرد شیطان صفت که کروات قرمز زده بود سیگاری روشن کرد و گفت : این حق را تو به من نمیدهی

دوتا از مامورا دستای آقا جان را از پشت گرفتند

بقیه مامورا وارد خانه شدند طبیب را در اتاق پشت رخت خوابها پنهان کرده بودیم همان موقع که اقا جان برود در را باز کند ، مادر اما خشمگین تر دنبالشان میرفت و دشنام میداد

سفره و همه چی را قبل ریختن مامورا داخل اتاق جمع کرده بودیم

مامور ها همین که خواستند وارد اتاق بشوند مادر سیلی به یکی از آنها زد و گفت مگر خودت مادر نداری که وارد خانه میشوی ... و جیغ هایی کشید همه همسایه ها را با خبر کرد شلوغ که شد مامور ها از بازرسی دست کشیدند

مرد کراوات قرمز داخل شد و به مسخره گفت : چه خبره؟ مگر نمیبینید زن و بچه هستند ، بی سرو صدا بگردید ...

مادر را هول داد به سمتی و وارد اتاق شد همه جا را به هم ریخت همین که خواست از اتاق بیرون بیایید گلنار کنار رخت خواب نشست و پارچه رویش را میشکید، باز

مرد برگشت و نگاه گلنار کرد و به کنارش رفت دستی رو سرش کشید و گفت بازی میکنی؟

گلنار با سر تایید کرد ، نفس ها در سینه حبس بود

مرد شیطان صفت پارچه را محکم کشید و باعث شد همه رخت خواب ها به پایین بریزند

همه دیگر پاهایمان سست شد و گفتیم کار تمام است اما طبیب پشت رخت خوابها نبود من به پشت سرم نگاه کرد گیوا نبود فاطمه به مادر نگاه کرد ، مادر چشمانش را به آرامی بست ، کدخدا داخل خانه شد

و به مرد کروات قرمز گفت : چه شد ؟ پیدایش کردید

ان مرد با عصبانیت گردن کد خدا را گرفت و محکم به دیوار چسباند و گفت : مردک نفهم به من دروغ میگویی اینجا که نه مراسم عقدی بود و نه اون موش زبل

کدخدا که عرق میریخت گفت : به ... به ... به خدا آن پسرِ اسماعیل گفت ...

وقتی اسم اسماعیل را شنیدیم فاطمه رنگش پرید مادر به دیوارتکیه داد

مرد کروات قرمز دست از روی گلوی کد خدا برداشت و او را به کناری هول داد ، به مامورا گفت چرا ایستادید مرا تماشا میکنید همه جا بگردید همهههه جا

ایندفعه مامور ها وحشیانه تر از قبل همه جا را به هم میریختند

آقا جان اما که نمیتوانست دستش را از بازوان ماموران بیرون بیاورد فقط چشمانش را بسته بود و زیر لب ذکر میگفت

نیمه های شب بود صدای زوزه گرگها به گوش میرسید

آن شب انگار قیامت بود

همه همسایه ها بیرون بودند کسی جرات نداشت داخل خانه شود و کمک کند

تا نزدیکای اذان صبح مامور ها میگشتند و اقا جان را کتک میزدند مگر حرفی بزند مردم وقتی اذان را شنیدند با چوب و فانوس داخل خانه شدند مرد کروات قرمز به کد خدا گفت این ها چه میخواهند گفت نمیدانم من درستش میکنم در همین لحظه خان و دو پسر جوان وارد خانه شدند خان کتی از پشم روی دوشش بود من او را یکبار بیشتر ندیده بودم کد خدا که خان را دید خم شد و دستانش را بوسید

خان گفت : چه شده کدخدا ، چرا اینجا را به خاک و خون کشیدی ؟

کدخدا : هیچی نیست خان، قربان قد و بالایتان شوم خودم درستش میکنم شما اوقات خود را تلخ نکنید

مرد کروات قرمز به سمت خان آمد و با هم دست دادند

خان گفت هرکه میخواهی باش اما در این روستا کسی حق ندارد بدون اجازه من آب بخورد

و به مامور ها اشاره کرد که دست آقا جان را رها کنند

مردم به کمک آقا جان آمده اند و او را روی ایوان نشاندند

و مادر برایش آب قند آورد و با گوشه چادرش صورتش را باد میزد

خان گفت تمامش کنید و خانه این مرد را خالی کنید

مردم رفتند کدخدا چشمی گفت اما آن مرد کروات قرمز عصبی بود که خان به او دستور میدهد اما کدخدا مداخله کرد و آرامش کرد مرد کروات قرمز به سمت آقا جان آمد و گفت : ببین پیرمرد اون پسر هر جا رفته باشد توی دستای من است پس بهتر است خودت تحویلش دهی تا جرمش سنگینتر از این نشود

این را گفت و ماموران خود را برداشت و رفت

کد خدا داشت پاچه خواری خان را میکرد که خان گفت تو هم برو کدخدا اینجا نمان

کدخدا سری تکان و داد رفت

خان و دو پسر جوان نزدیک اقا جان آمدند ، اقا جان بلند شد و سلام کرد و خان را به داخل خانه دعوت کرد

مادر یک بالش بزرگ گذاشت تا خان روی آن بنشیند

آن دو پسر جوان بیرون حیاط ایستادند

اقا جان همه چیز را برای خان تعریف کرد

خان گفت : دامادت کجاست ، اسماعیل؟ ...

اقا جان گفت : نمیدانم او انگار طبیب را لو داده و فرار کرد توی سوراخ موشش

خان گفت : حتما پولی از کدخدا گرفته وگرنه همچین کاری نمیکرد

اقا جان اشاره کرد که آن دو پسر داخل بیایند که خان گفت نه آنها راحت هستند و بعد به آقا جان گفت : یادت باشد من امشب توانستم نجاتت دهم کدخدا آدم خوبی و خدا دوستی نیست این را بدان پس جان و مالت را بردار و از این روستا برو

اقا جان گفت : نمیشود من که جز این خانه مالی ندارم گله ام را گرگ زده وگرنه من با کدخدا هم پیاله نبودم و نمیخواستم بشوم او یک پیشنهاد داد نمیدانستم قرار است ما را له کند زیر پاهایش

خان سری تکان داد و چایش را نوشید

مادر دو استکان چایی ریخت و به فاطمه داد که برای آن دو پسر ببرد

که در ایوان حیاط نشسته بودند

گلنار در حیاط گریه میکرد و پا میکوبید

اقا جان اشاره کرد به من و گفت : بابا جان ، گلنار خوابش می آید طفلک ترسیده برو و ببر در اتاق بخوابانش

بلند شدم وبه سمت حیاط رفتم گلنار را بغل کردم و نوازشش کردم بی توجه به اطرافم برگشتم که چشمم به یکی از آن دو پسر افتاد که داشت مرا از سر تا پا برانداز میکرد

جلیقه ای هم جنس کت خان تنش بود و چکمه ای براق و قهوه ای و تفنگی پشتش

موهایی خرمایی و چشمانی خاکستری و خیره کننده

از ترس آن چشم ها سریع به پسر کناریش نگاهی انداختم درست برعکس هم چشمان او مشکی و موهایی مشکی داشت اما لباس هایی مانند هم به تن داشتند

سریع گلنار را به داخل بردم

و داخل اتاق روی پاهایم تکان دادم و خواباندم

خان رفت

آقا جان و مادر به بالا پشت بام رفتند

انگار که طبیب و گیوا از آنجا فرار کرده بودند

دلم پیش گیوا بود ...

چشمانمان خواب نمیرفت از نگرانی گیوا

ماه ها گذشت و خبری نه از گیوا داشتیم و نه از طبیب

خاطره آن روز مثل داستانی که انتهای آن برایمان مشخص نبود برای همیشه در قلبمان ماند تا دوسال

من دوسال بزرگتر و پخته تر شدم و هر روز در فکر گیوا

هر روز جلوی آن آیینه کوچک که گیوا موهایش را شانه میکرد و میبافت ، من موهای مشکی و بلندم را شانه میکردم و در دلم با گیوا حرف میزدم

من از آن شب بعد از رفتن گیوا و بی خبری از او افسردگی گرفتم که دیگر خبری از آن کژال شاد و سرحال نبود اقاجان و مادر بیشتر از گیوا نگران حال من بودند

سه روز بعد از آن شب فاطمه به اصرار اسماعیل به خانه برگشت چون این حق را نداشت که بی اجازه او جایی بماند و نمیتوانست از او جدا شود اما میدانستم آن خانه برایش جهنم است

به خودم قول دادم که درسم را بخوانم و ادامه دهم تا بتوانم حق خانواده ام را بگیرم و از این روستا ببرم

آقا جان در باغ یکی از دوستانش کارگری میکرد اما بدون هیچ منتی و روزیش را میگرفت مادر اما میدانستم در دلش غوغاست و با بافتن خودش را سرگرم میکند

من بزرگتر شده بودم و از اقا جان اجازه گرفته بودم که با فاطمه به شهر برویم و تا من در کلاس های درس شرکت کنم و چیزی بیاموزم ، فاطمه را با خود میبردم تا کمتر پیش اسماعیل بماند و خون به جگرش کند و در آن ساعت ها که ما در شهر بودیم فاطمه با گلنار در شهر میچرخیدند ...


فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  خرید کتراک   |   وکیل حقوقی   |   مصباح ترمز   |   مجله آشپزی   |   بلاگسازان   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   فروش تجهیزات ویپ   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   آزمون نظام مهندسی   |   خرید گونی   |   لینک پرومکس   |   خرید آنتی ویروس   |   ایکس بادی تهرانپارس  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌ ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌ مشاهده