تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
رسیدم دم خونه ، کلید داشتم ولی میخواستم گلپری در رو باز کن تصمیم گرفتم زنگ آیفون رو بزنم که یادم افتاد الان حتما گلپری داره نماز میخونه پس کلید انداختم و رفتم بالا و در رو باز کردم کفشامو درآوردم آروم رفتم سمت اتاقش در نیمه باز بود از همون گوشه در نگاهش کردم سر سجاده نشسته بود با روسری سفید و چادر گل گلیش دستاش بالا بود توی دستاش تسبیحی بود که همیشه باهاش ذکر میگفت فهمیدم داره نمازش تموم میشه سریع رفتم شیرینی روو توی ظرف چیدم و گذاشتم توی یخچال گل ها رو گذاشتم توی پارچ آب و رفتم لباسم رو عوض کنم ...
اومدم بیرون دستاشو گرفته بود به لبه اپن آشپزخونه خم شده بود روی گل های یاس و اونها رو بو میکرد نمیدونم زیر لب چی میگفت ...
سلام دادم برگشت سمتم
گلپری : سلام سپیده جان ، چه گلهای قشنگی گرفتی مادر ، خیلی دلم باز شد
با لبخند کش داری گفتم : قربونتون برم خودت گلی ولی گفتم یاس دوس داری یه دسته گرفتم آوردم تازه خبر نداری نون خامه ای داریم فقط گلپری جون بشین سر صندلیش تا من چای بذارم یه دلی از عذا دربیاریم
گلپری خندید و گفت : دستت درد نکن مادر جان ولی مگه تو نهار نمیخوری ؟
گفتم : شیرینی با چای بزنیم بعدشم نهار چطور ؟ البته اگه گشنمون بود
گلپری خندید و برگشت سمت گلها این یعنی پایه ام اساسی
رفتم تو آشپزخونه دل تو دلم نبود چجوری سر صحبت رو باز کنم کتری رو پر آب کردم زیرشو روشن کردم
قوری رو آماده کردم و یه پیمونه چای رو ریختم اومدم دومین پیمونه رو بریزم که گلپری گفت : چه خبر دختر مگه قرار برای چند نفر چای دم کنی ؟ چای سیاه میشه همون یه پیمونه سر پر کافیه
لبخندی زدم و دستم رو به نشانه احترام کنار سرم بردم برگشتم سمتش
با استرس و دلهره گفتم : گلپری جون ؟
گلپری : جانم ؟
گفتم : میشه برای آخرین بار ازت یه درخواستی رو بکنم که خیلی وقت جوابت براش منفی؟
لبخندی زد و همونجوری که سرش پایین بود گفت : خب وقتی میدونی جوابم منفی چرا باز میپرسی؟
گفتم : خب ...خب ...گفتم شاید ایندفعه روم رو زمین نندازی و برام بگی
سکوت کرد سکوتی که انگار آب سردی رو بدنم ریخته باشن این سکوت یعنی نه یعنی تمومش کن سپیده
برگشتم سمت گاز ...
چای آماده شده بود چای رو توی دوتا فنجون ریختم و با همون لبای آویزون و ابروهای تو هم رفته ظرف نون خامه ای رو گذاشتم کنارش و رفتم گذاشتم سر میز گلپری نبود
تعجب کردم حتما ازم دلخور شده رفته تو اتاق حقم داشت شاید واقعا نمیخواست از گذشته اش کسی بدونه روی رفتن تو اتاقشم نداشتم تکیه دادم به مبل و چشمامو بستم دوس داشتم بزنم زیر گریه ...
حس کردم یه نفر کنارم نشسته ...گلپری بود با یه آلبوم قدیمی رنگ و رو رفته عینکشم رو چشماش چشمام گرد شد ته دلم روشن...
گفتم : گلپری این چیه؟ آلبوم؟
گلپری همونجور که داشت دست میکشید روی آلبوم و خیره شده بود بهش گفت : آره مادر آلبوم زندگی من
مگه نمیخوای بنویسی از گذشته من؟
با ذوق از جام پریدم جلو پاش زانو زدم دستامو گرفتم کنار صورتشو بوسیدمش
گفتم : گلپری واقعااااا؟
خندید و پیشونیم رو بوسید
گفتم : پس من برم لپ تاپم رو بیارم
سریع رفتم تو اتاق با خودم گفتم بهتر صداشو ضبط کنم که حسشم باشه گوشیمو برداشتم اومدم بیرون
گفتم گلپری : با اجازه ضبط میکنم
سرشو آورد بالا و گفت : چرا ؟
با لبخند گفتم : که حست رو بفهمم و یادم بمونه
گفت : باشه بیا بشین
گفتم : ای به چشم فنجون چای رو جلوش گذاشتم
شروع کرد ورق زدن آلبوم
آلبوم از اون قدیمی ها بود که عکس رو به سختی میشد از توش درآورد عکسهای سیاه و سفید رنگ و رو رفته
عکس اولی رو نشونم داد گفت این پدرم بود
یه مرد قد بلند ولی خمیده دستای بزرگ که معلوم بود حسابی کار کردن و پینه بستن یه زن با چارقد کنارش بود و سه تا دختر کوتاه بلند جلوشون ایستاده بودن
گفتم : گلپری شروع کنیم ؟
با سر تایید کرد ضبط رو باز کردم و شروع کرد
(کژال )
گلپری : اون موقع ها دوربینی نبود ، این اولین عکسی بود که با اولین دوربین اون سالها گرفتیم
من سال 1319 به دنیا اومدم آخرین دختر کربلایی کریم بودم اونها به جز من دو دختر دیگه داشتن که اولی ده سالش دومی هشت سالش بود وقتی من به دنیا اومدم اسم خواهر بزرگم فاطمه بود اسم خواهر دومیم گیوا بود به معنی جذاب و گیرا چون گیوا چشمان براق عسلی داشت که هرکسی رو مجذوب خودش میکرد اما یکی از پاهایش مادرزادی مشکل داشت و لنگ میزد ما اصالتا کورد بودیم و در یکی از روستاها زندگی میکردیم پدرم فکر میکرد حتما فرزند بعدی پسر اما نبود و من به دنیا اومدم اسمم رو گذاشتن کژال یعنی آهو
چشمهای درشت و مشکی و مژه های بلند و موهای بلند و مشکی به سیاهی شب
پدر ناراحت نبود اما دلگیر از این که این همه مدت فکر میکرد من پسرم این را مادرم که اسمش زینب بود تعریف میکرد یک سال بعد از تولد من محمد رضا پهلوی شاه ایران شد روستا یک خان داشت که با اومدن محمدرضا شاه هر روز زورگو تر میشد و ثروتمند تر برای بستن دهان اهالی روستا خانه ای اعیانی در خوش آب و هوا ترین منطقه روستا داشت ...
من بزرگتر میشدم سه سال بعد یعنی 1323 خواهر بزرگترم ازدواج کرد با یکی از پسر های روستا پدرش دوست پدرم بود و رفت و آمد داشتیم من یادم نمیاد ولی مادرم و گیوا میگفتن فاطمه خیلی خوش حال بود که داشت ازدواج میکرد و حالا مثل مادر خانه ای جدا دارد ...
گیوا آروم بود برعکس گیوا من شیطنت زیادی داشتم از همان بچگی یک سال بعد خواهرم فاطمه باردار شد
پدر خوش حال مادر خوش حال گیوا در گوشم زمزمه میکرد خاله ...خ...اله
فرزند اولش دختر بود روز بعد که بچه به دنیا آمده بود فکر میکردم همه هنوز خوش حالند از جایم بلند شدم عروسکی که مادر برایم بافته بود را بغل کردم رفتم داخل اتاق ، اتاقها به هم راه داشت با یک در چوبی و سه اتاق بیشتر نداشتیم صدای گریه فاطمه بود گریه میکرد و مادر آرامش میکرد
گیوا دستم را کشید و گفت : اینجا چیکار میکنی کژال برو بخواب و در را بست گیوا گوشه ای نشست اشک در چشمانم جمع شد
گیوا با حرص میگفت : من ازدواج نمیکنم من ازدواج نمیکنم ...
و مدام تکرار میکرد
شوهر فاطمه پسر میخواست و فاطمه دیگر بچه دومش سقط شده بود و این ترس در وجود فاطمه رخنه کرده بود
گیوا دستامو گرفت و منو سمت خودش کشید و با آن چشمان عسلی براقش نگاهم کرد و گفت : کژال تو هم ازدواج نکن باشه ؟
و من که سن خیلی کمی داشتم تنها با بهت و حیرت نگاهش میکردم
از آن ماجرا سه سال گذشت و فاطمه دیگر فاطمه شاد بچگیام نبود انگار جای مادر اون شکسته شده بود
گیوا هفده سالش شد و من نه سالم حالا دیگر همه چی را میفهمیدم گیوا بافتنی میکرد مادر نان میپخت پدر دام ها را به کوه میبرد و عصر باز میگشت و من اما من با دیدن کتابهای قرآن و قرآن خواندن مادر دوس داشتم که سواد یاد بگیرم ، اولین بار خواندن را با مادر یاد گرفتم آن هم دست و پا شکسته ... پدر عصر بازگشت خسته گوشه ای دراز کشید مادر مثل همیشه سماور چای اش به راه بود و برایش چای ریخت
پدر زمزمه هایی با مادر میکرد که مادر غمی بر چهره اش نشست دور سفره شام نشسته بودیم پدر همیشه اول حال مرا میپرسید
اقا جان : کژال من چطور است ؟
سرم که پایین بود و لقمه نان در دستم گفتم :خوبم آقا جان ، راستش یه چیزی میخواهم
اقا جان نگاهم کرد و گفت :چی دخترم؟
گفتم : میخواهم فردا با شما بیام که گله ها را به چرا ببریم
اقا جان خنده ای کرد و گفت باشد باشد ولی فردا نه فردا روز مهمی قرار برای گیوا خواستگار بیاد
گیوا ناگهان به سرفه افتاد اشک در چشمانش حلقه زد نگاهش کردم
مادر با ایما و اشاره گفت که فعلا چیزی نگوید گیوا سرش را پایین انداخت اما چیزی نخورد دلم شور میزد باز چه خواهد شد آنهم گیوا
گیوا تا خود صبح زیر پتو گریه میکرد جرات نداشتم بهش نزدیک شوم چشمانم را بستم و عروسک بافتنی را محکم در بغلم فشردم
ساره
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده