دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
گیوا پخش زمین شده بود از شدت درد پایش رنگ صورتش مثل گچ ، سفید شده بود طبیب که توی اون حالت ما را دید و حدس زد که ما از روی شیطنت داشتیم به داخل اتاقش نگاه میکردیم بدون حرفی و عصبانیتی دوید سمت ما و به من گفت : اصلا تکانش نده کژال برو عقب
خودمو کشیدم عقب و طبیب گیوا را روی دست بلند کرد و داخل شفاخانه برد منم سریع خودمو جمع و جور کردم و پشت سرش راه افتادم داخل که شدیم گیوا را روی همان تخت که با ملافه سفید پوشانده شده بود گذاشت گیوا از درد به خودش میپیچید ، طبیب پاهایش را معاینه کرد و گفت : چیزی نیست خانوم آرام باشید و نفس عمیق بکشید
بعد اشاره کرد به من که قوطی سر میز را برایش بیاورم ، قوطی را آوردم چیزی مانند پماد بود زرد رنگ ،روی پای گیوا را آغشته به آن پماد کرد و بعد با باندی کرمی رنگ پایش را محکم بست و بهش گفت چند دقیقه همینجا استراحت کن
من که مشغول دید زدن کل اتاق طبیب بودم گوشه اتاق چشمم به اسکلتی افتاد که انگار دستش شکسته بود و طبیب آن را از گردنش آویزان کرده بود رفتم سمت طاقچه کنار میز سه تا قاب عکس بود ،توی اولین قاب عکس یه خانوم هم سن مادرم و یه دختر زیبا هم سن من بود دختری با موهای طلایی قاب عکس بعدی یک پسر نوجوان بود که خیلی شبیه به طبیب بود و اخرین قاب عکس تصویر یک مرد با یونیفرم نظامی که نمیدانستم دقیقا مربوط به کجاس دوتا بال پرنده بزرگ روی لباسش نقش بسته بود
متوجه طبیب در کنارم شدم برگشتم و با خجالت زدگی گفتم : من ... راستش من فقط داشتم نگاه میکردم
طبیب با لبخند گفت : نگاه کردن که ایرادی ندارد منتها نه از پشت پنجره
بعد خندید و من سرمو انداختم پایین زیر چشمی گیوا را دیدم که اونم از خجالت سرخ شده بود
طبیب گفت : مزاح کردم
و از قاب عکس آخر شروع کرد توضیح دادن :
این پدرم است توی نیرویی هوایی بود و توی یه عملیات مجروح شدن بعدشم شهید شدند
اینم من هستم اینجا یادم هست پدرم موهایم را از ته زده بود به خاطر شپش ، چون من مکتب خانه میرفتم و باید مراقب خود میبودم
این خانوم مادرم است و این خانوم کوچولو خواهرم ساراست که هم سن تو باید باشد
لبخندی روی صورتم نشست و گفتم : الان کجا هستند؟
غمی توی چشمانش موج زد و گفت : بعد از قبولی من توی رشته پزشکی مادرم و خواهرم که سنی نداشت راهی پاریس شدند و الان تقریبا نه سال است که آنها را ندیده ام
با تعجب پرسیدم: خب این پاریس خیلی دوره؟ چرا نمیرید پیش آنها؟
طبیب گفت: پاریس پایتخت کشور فرانسه است معلوم خیلی دور و باید پرواز کرد که به آنجا رسید
حرفای طبیب برام نا مفهوم بود برای منی که تا حالا اسم کشوری جز ایران را نشنیده بودم و چیزی از هواپیما یا پرواز نمیدانستم با همان حالتم باز پشت هم سوال میکردم و طبیب با حوصله جوابم را میداد از اینکه داشتم ازش کلی یاد میگرفتم خوش حال بودم چیزایی که هیچکس نمیتوانست به ما بگوید و یاد دهد چون ما حق نداشتیم از روستا خارج بشویم جز برای خرید پارچه لباس عید آنهم با مادر ،گیوا هم با ذوق به حرفای طبیب گوش میداد نگاهم به چشمان طبیب افتاد که مست لبخند روی صورت زیبای گیوا شده بود در همین حین یک پیرزن و یک پسر بچه آمدند داخل شفاخانه و پیرزن با داد و هوار گفت : آهاای طبیب کجایی بیا بچم از دست رفت بیاااا ...
پسر بچه از سرش خون جاری شده بود طبیب به خودش آمد از سر جایش بلند شد و به سرعت به سمت پسر بچه رفت و به پیرزن گفت : آرام باش مادر جان آرام باش
من هم به سمت گیوا رفتم تا او را از تخت بلند کنم چون شفاخانه یک تخت بیشتر نداشت زیر بغلش را گرفتم و دستش را دور گردنم انداختم طبیب برگشت سمت ما و گفت : خیلی مراقب خودتان باشید فردا بیایید پایتان را معاینه کنم خانوم ...
از طبیب تشکر کردیم و از شفا خانه بیرون زدیم خیلی دیر شده بود و الان حتما مادر نگران بود
رسیدیم به در خانه
مادر چادر به کمر بسته بود و داخل کوچه سرک میکشید همین که ما را دید دوید سمت ما و با دیدن پای گیوا با ناخن صورتش را آرام چنگ زد و لبش را گزید با عصبانیت گفت : کجااا بودید شما دوتا گیس بریده ها ؟چی شده گیوا؟ چه بلایی سر خودتان آوردید ؟
گیوا خواست حرفی بزند که سریع وسط حرفش پریدم و گفتم : هیچی به خدا داشتیم می آمدیم پایش گیر کرد به یک سنگ و زمین خورد ، بردمش شفا خانه
مادر با همان حالت گفت : پس خانه مریم خانم هم دروغ بود اره؟ درس میخوانیم درس میخوانیم هم بهانه بود؟ یالا راه بیافتید ببینم تا اقاجانتان شاکی نشده
چیزی نگفتیم و وارد خانه شدیم اقا جان داشت لب باغچه وضو میگرفت زیر لب آرام سلامی دادیم و داخل اتاق شدیم اقاجان هر موقع عصبی بود مستقیم به ما نمیگفت ، به مادر میگفت تا به ما بگوید متوجه پای گیوا نشد خداروشکر، چون خود گیوا مادرزاد کمی لنگ میزد
موقع نهار دور سفره جمع شدیم و منتظر آقا جان ماندیم خیلی گشنم بود و ضعف کرده بودم نهار مادر گوجه و برنج پخته بود آقا جان که آمد شروع کردیم ، او دیگر مثل شب قبل ناراحت نبود انگار کدخدا دستش را گرفته و کمکش کرده بود بعد نهار اقا جان زود بلند شد و از مادر تشکر کرد گفت من میروم کمی چرت بزنم
مادر سری تکان داد...
خواستم کمک کنم سفره را جمع کنیم که مادر گفت :کژال برو داخل اتاق و در را هم ببند
تعجب کردم گفتم شاید میخواهد به خاطر امروز گیوا را دعوا کند چون او از من بزرگتر و عاقلتر است ،سریع گفتم : اما مادر من مقصر بودم من به گیوا گفتم بیا برویم بیرون ...
مادر وسط حرفم پرید و گفت : به خاطر آن کار که باید تو را تنبیه کنم ولی الان برو داخل اتاق
با لبهای اویزان به سمت اتاق رفتم گیوا درحالی که پایش را دراز کرده بود و زیر دامنش پنهان کرده بود با گوشه ی لباسش بازی میکرد گفت : چیزی شده مادر ؟
به اتاق رفتم و در را بستم گوشم را به در چسباندم تا بشنوم
مادر گفت : گیوا جانم دخترکم دفعه اول که برایت خواستگار آمد آقا جانت با هزار بدبختی به دوستش جواب رد داد به خاطر تو اما حالا تو بزرگتر شدی عاقلتر شدی ... کدخدا تو را برای پسر بزرگش انتخاب کرده و قرار فردا شب بیایند خواستگاریت
گیوا با عصبانیت گفت : اما من نمیخواهم مادر
مادر گفت : راستش کدخدا در قبال دادن گله ای به اقا جانت و سند تکه زمینی به نام تو ، تو را برای پسرش خواسته این خواستن مال الان نیست گیوا ،کدخدا فکر کرده و پسرش تو را پسندیده
گیوا که باز گریه هایش از سر گرفته شد گفت : مگر مرا دارید میفروشید مادر؟
مادر او را در آغوش کشید و گفت : گیوا دختر من گریه نکن تو هم مثل فاطمه باید یک روزی بروی خانه خودت
گیوا : اما نه اینجوری نه با پسر کدخدا مادر ...
ناگهان با همان پا لنگان لنگان به سمت در اتاق آمد و در را محکم باز کرد به عقب پریدم تا در به من اصابت نکند چون ممکن بود از شدت کوبیده شدن سرم زخمی شود گیوا روی بالش ها افتاد و شروع به گریه کرد ،مادر به سمت اتاق آمد و گفت : همین که گفتم دیگر بس است هرچقدر بچه بازی کردید تو هم حواست را جمع کن کژال
میدانستم مادر هم از عصبانیت این حرف را میزند و راه دیگری ندارند چون اقا جان دیگر نمیتوانست برای مردم کارگری کند
به سمت گیوا رفتم و او را از پشت محکم بغل کردم و در گوشش گفتم : ارام باش آبجی
گیوا با هق هق گفت : دیدی کژال ؟ دیدی من چقدر بدبخت هستم ؟ من پسر کدخدا را نمیخواهم میدانم چرا او مرا میخواهد به خاطر چشمهایش است ، یک چشم او کاملا سفید است و نمیبیند چون همه دختر ها از او میترسند و او به خاطر پایم مرا انتخاب کرده که نگویم تو مشکل داری ، کژال من پسر کدخدا را نمیخواهم من یکی را...
بعد به آرامی دهانش را به گوشم نزدیک کرد و ادامه داد : یکی را مثل طبیب میخواهم به نظرت کسی مثل طبیب اطراف ما هست که مرا بخواهد ؟
به آرامی که مادر نشنود گفتم : آره ...خود طبیب
یاد چشماهای هردوی آنها افتادم که در همان دیدار اول دو دو میزد مثل کسی که سالهاست گم شده ای را پیدا کرده باشد ...
باید فکری کنم ، کاری کنم
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده