(اشک و لبخند ) قسمت هفتم
گریه های گیوا بند نمی آمدو من میدانستم هر لحظه ممکن است مادر به سراغش بیایید که چای بریزد برای مهمان ها ببردکنارش نشستم و سرش را به سینه ام چسباندم و موهایش را نوازش ک...
گریه های گیوا بند نمی آمدو من میدانستم هر لحظه ممکن است مادر به سراغش بیایید که چای بریزد برای مهمان ها ببردکنارش نشستم و سرش را به سینه ام چسباندم و موهایش را نوازش ک...
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده