خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» (اشک و لبخند ) قسمت دوم

(اشک و لبخند ) قسمت دوم

گلپری فقط مادر بزرگ من نیست اون تنها کسی بود که توی این هفده سال همیشه با من بود و زندگی کرده ، حدود نه سالم بود که مادر و پدرم را در یک تصادف از دست دادم تصادفی که بعد از آن هیچ خبر بدی نتونست منو از پا دربیاره بعد مامان و بابا توی سنی که داشتم بزرگترین سرمایه های زندگیم رو از دست میدادم گلپری مثل مادر کنارم و مثل پدر پشتم بود و هر سال تولدم پیر شدن و شکسته شدنش رو میدیدم من عمو و عمه ناتنی دارم که از وقتی پدرم به دنیا اومده هیچ وقت با گلپری رفت و آمد نداشتن به غیر از گلپری که نزدیکترین آدم به من هستش یک خاله مهربون دارم که اون سر دنیا مشغول تحصیل و گاه گاهی با هم تصویری صحبت میکنیم ، و بارها از من خواست زندگی گلپری رو بنویسم و چاپ کنم اما هر بار که این موضوع رو با گلپری مطرح میکردم یک جورایی زیر بار نمیرفت و میگفت داستان من برای آدمها که آب و نون نمیشه منم میگم حداقل با خوندن زندگی شما تصمیم میگیرن صبورتر و مهربون تر از قبل باشن و همیشه با یک لبخند قشنگ من رو تسلیم حرفاش میکرد و من کوتاه میومدم . اما این بار که شروع به نوشتن کردم میخوام که کم کم ازش اجازه بگیرم و پای حرفای چندین سالش بنشینم و شما رو هم شریک لحظه هاش کنم ، تصمیم گرفتم بعد از کارم با یه جعبه نون خامه ای و یک دسته گل نرگس که عاشقشون برگردم خونه و شروع کنم ، ساعت هشت و نیم رسیدم دفتر بازم تاخیر امیدوارم رییس مچم رو نگیره سریع کیفمو گذاشتم رو میز بدون توجه به اطرافم عینکم رو زدم و سیستم رو بالا آوردم کلی کار عقب افتاده کلی خبر برای مطبوعات که باید دسته بندی میشد مشغول بودم که دستی روی شونه ام اومد ترسیدم نفسم بند اومد گفتم کارم تموم بازم تعهد برگشتم دیدم مرجان ، مرجان دوست و همکار صمیمی من بود یه جورایی حمایتگرانه منو یک جا بند کرده بود اگه اون نبود صد باره اخراج شده بودم

با یه حالت عصبی گفت : معلوم هست کجایی سرکار خانم ؟ بازم که تاخیر ، آخر تو با این تاخیرای نیم ساعتت دودمانتو به باد میدی حداقل یک روز کلا نیا که من اینجوری حرص نخورم ...

خندم گرفته بود صورت مهربونش قرمز شده بود و لباشو از حرص جمع کرده بود ، با خنده

مراقبه‌ی بریدن بندهای انرژی و دلبستگی‌های منفی مطلب مرتبط مراقبه‌ی بریدن بندهای انرژی و دلبستگی‌های منفی

گفتم : آرومتررر بگیر بشین ترسیدم

دستشو گرفتم و نشوندم صندلی کناری خودم

مرجان : بایدم بترسی میشه بگی چی باعث میشه سرکار خانوم از خواب نازشون اینقدر دیر بیدار بشن ؟

خندیدم و گفتم : شب زنده داری هام

و یه نگاهی به اطرافم کردم

مرجان : اینقدر منو حرص نده سپیده یکم بزرگ شو یکم عاقل شو

ریز ریز میخندیدم

گفتم : باشه مرجان من ، میدونم چقدر نگران منی میدونم اخه ولی تو نمیدونی که من نشستم سر چه پروژه ای

چشمای مرجان گرد شد و گفت : خب چه پروژه ای ؟ به درد بخور هست؟ به درد نشر دادن میخوره ؟ میشه رییس رو به وجد آورد؟

خندیدم و گفتم : نه بابا درمورد زندگینامه گلپریه به چه درد مطبوعات میخوره آخه؟

مرجان : زندگی نامه گلپری؟ دیووونه ای؟

با لبای آویزون گفتم : مگه چشه ؟

مرجان: مگه من گفتم چیزیش هست؟ عالیه عااالی چرا زودتر نگفتی؟ کی پیشنهادشو داد؟

هیجان زده از این که مرجان هم مشتاق دستاشو گرفتمو گفتم : تازه شروع کردم پیشنهادشم خاله شیدا داد

مرجان : عالیه منم میتونم کمکت کنم بعد میتونیم روی سایت خودمون نشرش بدیم

لبخندم با با یاد آوردن مقاومت های گلپری برای بازگو کردن سرگذشتش محو شد

مرجان متوجه تغییر چهره ام شد و گفت : چی شد یهو ؟ رفتی تو فکر

گفتم : نمیدونم گلپری اجازه میده یا نه ؟

چون نپرسی، زودتر کشفت شود... مطلب مرتبط چون نپرسی، زودتر کشفت شود...

مرجان : تو میتونی گلپری رو راضی کنی اون پیرزن چندین ساله داره این گذشته رو به دوش میکش اما دم نمیزنه

تو میتونی من میدونم سپیده

لبخندی زدم و دستاشو توی دستام فشار دادم

و به سر کارمون برگشتیم ...

ساعت نزدیک یک و نیم وسایل روی میزم رو جمع کردم و داخل کیفم گذاشتم رفتم سمت مرجان

مشغول تایپ بود

گفتم : خسته نباشی خانم قنبری ، نمیای بریم خونه؟

برگشت سمتم و با خجالت خاصی گفت : تو هم خسته نباشی خانومممم ، نه راستش من یه خورده کار دارم بعدش امیر حسین میاد که برای نهار بریم بیرون ... و لبخند ملیحی زد

یه نگاه مدیر مدرسه ای بهش انداختم و به شوخی گفتم : پس بگو خانومممم از صبح چرا اینقدر ذوق داره و لپاش گل انداخته نگو با یار دیدار دارهع و بلند خندیدم

مرجان : تور و خدا یواشتر سپیده ، من از دست تو چیکار کنم آخه ؟

گفتم : هیچی عزیزم دعا به جون امیر حسین بکن که قرار تو رو از شر غر غرای من راحت کن و ببردت از اینجا

مرجان : من بدون تو هیچ جا نمیرم

گفتم : اره جون خودت

و دوتایی خندیدیم

گفتم : باشه عزیزم خوش بگذره سلام منم برسون من برم خونه

مرجان لبخندی زد و گفت : حتمااااا ، مراقب خودت باش ، میدونم از پس گلپری برمیای

سری تکون دادم و خداحافظی کردم و از دفتر زدم بیرون

مرجان یک سال از من کوچیکتر و خیلی عاقل و و مهربونه ، دوستی ما از ترم دو دانشگاه شروع شد و تا الان ادامه داره شش ماهی هست که رابطه عاشقانه اش رو با امیر حسین که اصالتا تبریزیه شروع کرد و یک ماهه که عقد کردن و قرار که برای ادامه زندگی با هم برن تبریز ...

رفتم سمت گل فروشی یه دسته گل نرگس تر و تازه جدا کردم و دادم برام ببنده بعد راهی قنادی سر کوچه شدم که گلپری همیشه از اونجا شیرینی میگیره یه کیلو نون خامه ای تازه گرفتم و برگشتم خونه که سر صحبت رو با گلپری باز کنم ...







ساره

فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  آزمون نظام مهندسی   |   بلاگسازان   |   لینک پرومکس   |   وکیل حقوقی   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خرید کتراک   |   مصباح ترمز   |   فروش تجهیزات ویپ   |   خرید آنتی ویروس   |   مجله آشپزی   |   خرید گونی   |   ایکس بادی تهرانپارس   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ مشاهده