(اشک و لبخند ) قسمت سوم
رسیدم دم خونه ، کلید داشتم ولی میخواستم گلپری در رو باز کن تصمیم گرفتم زنگ آیفون رو بزنم که یادم افتاد الان حتما گلپری داره نماز میخونه پس کلید انداختم و رفتم بالا و د...
رسیدم دم خونه ، کلید داشتم ولی میخواستم گلپری در رو باز کن تصمیم گرفتم زنگ آیفون رو بزنم که یادم افتاد الان حتما گلپری داره نماز میخونه پس کلید انداختم و رفتم بالا و د...
گلپری فقط مادر بزرگ من نیست اون تنها کسی بود که توی این هفده سال همیشه با من بود و زندگی کرده ، حدود نه سالم بود که مادر و پدرم را در یک تصادف از دست دادم تصادفی که بعد ا...
دستانم را دراز میکنم سلول های پوست دستانم از هم جدا میشوند و مانند پرنده ای برای نجات خود ، خود را به در و دیوار میزنند برای تو ، این اشتیاق برای دیدنت را به تماشا مینش...
پرده نازک سفید با وزش باد اینطرف و آنطرف میرفت چشمانم را باز کردم نور خورشید از لابه لای پرده روی زمین افتاده بود نسیم خنکی با خود می آورد نگاهم کشیده شد به سمت ساعت وا...
یه گوشه ای از دنیا دانه ای سر از خاک بیرون میاورد نگاهش میرسد به آسمان قلبش سبز میشود نگاهش آراممیشود قد میکشد تن نازک و ظریفش را با جریان باد اینور و آنور میدهدخوش رق...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده