( اشک و لبخند ) قسمت هشتم
اقا جان از مادر خواست که فاطمه و شوهرش را هم امشب بگوید بیایندمادر هرچه پرسید اقا جان چیزی نگفتشب شد ...ماه توی آسمون کامل بود و اونقدر بزرگ، که انگار یک کیلومتری زمین ...
اقا جان از مادر خواست که فاطمه و شوهرش را هم امشب بگوید بیایندمادر هرچه پرسید اقا جان چیزی نگفتشب شد ...ماه توی آسمون کامل بود و اونقدر بزرگ، که انگار یک کیلومتری زمین ...
گریه های گیوا بند نمی آمدو من میدانستم هر لحظه ممکن است مادر به سراغش بیایید که چای بریزد برای مهمان ها ببردکنارش نشستم و سرش را به سینه ام چسباندم و موهایش را نوازش ک...
آن روز با گریه های مخفیانه گیوا گذشتفردا صبح بی آن که به گیوا بگویم بهانه ای جور کردم برای مادر و تنهایی به سمت شفا خانه رفتم تا طبیب را ببینماز پشت شیشه های در ورودی ن...
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
مشاهده